![]() | |||||||||||||||||||||||
![]() | | ![]() | |||||||||||||||||||||
|
به نام خدا کسي که پارچهي خوبي ميبافد، اگر يکي از رشتهها را بد به کار ببرد، تمام آن کار را خراب و ضايع ميکند و زحمتش هدر ميرود. کنفوسيوس؛ حکيم چيني يک اسب مسابقه که هر کيلومتر را فقط چند ثانيه تندتر ميدود، بيش از دو برابر اسب مشابه ميارزد. همان چند ثانيهي ناچيز تندتردويدن، ارزش نهايي را مشخص ميکند. جانهس يک حلقهي سست زنجير کافي است که همهي زنجير را پاره کند. پرمود بترا؛ روانشناس آمريکايي آسيبي که از پر غاز به انسان ميرسد، گاهي از آسيب چنگال شير، بدتر است. اسپانيايي آخرين قطره، باعث لبريزشدن فنجان ميشود. انگليسي هر انقلابي، اول به صورت يک فکر، در ذهن يک نفر پديد آمده است. هلندي يک تکهگوشت فاسد باعث ميشود تمام ديگ بوي بد بدهد. چيني يک شاخه گل مينا، ص 136 و 137 و به تعبير حضرت پدرم، استاد اسدالله داستاني بنيسي _ قدس سره الشريف _ : آب گلآلود را بايد از سر چشمه بست؛ وگرنه همهجا گلآلود ميشود. نوشتهشده در تاریخ: پنجشنبه 27/4/1387 به نام خدا غمش در نهانخانهي دل نشيند از: طبيب اصفهاني نوشتهشده در تاریخ: پنجشنبه 20/4/1387 به نام خدا امام علي بن ابيطالب _ عليه صلوات الله الملک الغالب _ در تعريف زهد و پارسايي ميفرمايد: «زهد و پارسايي به طور کلي بين دو کلمه از قرآن است؛ آنجا که خداي سبحان فرموده است: لکي لاتأسوا علي ما فاتکم و لاتفرحوا بما اتاکم (حديد، 23). کسي که بر گذشته افسوس نخورد و به آينده شادمان نباشد، همهي جوانب زهد را رعايت کرده است!» نهجالبلاغه، حکمت 439 بر آنچه داري در دست، شادمانه مباش وز آنچه از کف تو رفت، از آن دريغ مخور حکيمي را پرسيدند: «چندين درخت نامور که خداي _ عز و جل _ آفريده است و برومند، هيچ يک را آزاد نخواندهاند؛ مگر سروا را که ثمرهاي (ميوهاي) ندارد. در اين چه حکمت است؟» گفت: «هر درختي را ثمرهاي معين است که به وقتي معلوم به وجود آن، تازه آيد و گاهي به عدم آن پژمرده شود و سرو را هيچ از اين نيست و همهوقتي خوش است و اين است صفت آزادگان!» گلستان، باب هشتم؛ برگرفته از: هزار و يک حکايت اخلاقي، ص 554 نوشتهشده در تاریخ: پنجشنبه 8/1/1387 به نام خدا شيخ مرتضي انصاري _ قدس سره _ در مسافرتي که با برادر خود از کاشان به مشهد مقدس رفت، پس از آن به تهران آمد و در مدرسهي مارشاه در حجرهي يکي از طلاب منزل گرفت. روزي شيخ به همان طلبه، مختصرپولي داد تا نان بخرد. وقتي برگشت، شيخ ديد حلوا هم گرفته و روي نان گذاشته. به او گفت: «پول حلوا را از کجا آوردي؟» گفت: «قرض گرفتم.» شيخ فقط آنچه از نان که حلوايي نبود، برداشت؛ سپس فرمود: «من يقين ندارم براي اداي اين قرض زنده باشم!» روزي همان طلبه که پس از چندين سال به نجف آمده بود، به شيخ عرض کرد: «چه عملي انجام داديد که به اين مقام رسيديد و مرجع شيعيان جهان شديد؟» فرمود: «چون من جرأت نکردم حتي نان زير حلوا را بخورم؛ ولي تو با کمال جرأت، نان و حلوا را خوردي!» پند تاريخ، ج 5، ص 245؛ برگرفته از: هزار و يک حکايت اخلاقي، ص 555 نوشتهشده در تاریخ: يکشنبه 4/1/1387 به نام خدا آيا ميدانيد شترمرغ دندان ندارد و آنچه ميخورد، ميبلعد؟؛ پس خوراکهايي را که ميخورد، چگونه هضم ميکند؟! در معدهي شترمرغ، سنگهاي گرانيتي کار گذاشته شده که به جاي دندانهاي دهان انجام وظيفه ميکنند و موجب هضم غذا ميشوند. آيا اين سنگها را چه کسي در معدهي شترمرغ نهاده تا بدل از دندان باشد؟ آيا اين سنگها از کجا آمده؟ آيا حرارت معدهي شترمرغ در اين مدت متوالي (= پيدرپي)، اين سنگها را حل نميکند؟ آيا شترمرغ احساس سنگيني اين سنگها را نميکند؟ آيا از وجود آنها احساس درد نميکند؟ جز او (= خدا) کسي پاسخ اين پرسشها را نميتواند بدهد. ماده که شعور فهم اين دقايق را ندارد؛ پس نميتواند دندان بدلي براي شترمرغ بشود. نوشتهشده در تاریخ: يکشنبه 5/12/1386 + آيا داراتر از اين هم ميتوان بود؟! به نام خدا همين که اسکندر، پادشاه مقدوني، به عنوان فرمانده و پيشواي کلّ يونان، در لشکرکشي به ايران انتخاب شد، از همهي طبقات براي تبريک نزد او آمدند؛ امّا ديوگنس (ديوژن)، حکيم معروف يوناني که در کورينت به سر ميبرد، به او توجّهي نکرد. اسکندر شخصاْ به ديدار او رفت. ديوژن که از حکماي کلبي يونان بود (و شعار اين دسته، قناعت، استغنا، آزادمنشي، و قطع طمع است)، در برابر آفتاب دراز کشيده بود. چون حس کرد جمع فراواني به طرف او ميآيند، کمي برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پيش ميآمد، خيره کرد؛ امّْا هيچ فرقي ميان اسکندر و يک مرد عادي که به سراغ او ميآمد، نگذاشت و شعار استغنا و بياعتنايي (به عظمت ظاهري) را حفظ کرد. اسکندر به او سلام کرد و گفت: «اگر از من تقاضايي داري، بگو.» ديوژن گفت: «يک تقاضا بيشتر ندارم؛ من داشتم از آفتاب استفاده ميکردم، تو اکنون جلو آفتاب را گرفتهاي؛ کمي آنطرفتر بايست!» اين سخن در نظر همراهان اسکندر، خيلي حقير و ابلهانه آمد. با خود گفتند عجب مرد ابلهي است که از چنين فرصتي استفاده نميکند؛ امّا اسکندر که خود را برابر مناعت طبع و استغناي نفس ديوژن حقير ديد، سخت در انديشه فرورفت. پس از آن که به راه افتاد، به همراهان خود که فيلسوف را ريشخند ميکردند، گفت: «به راستي اگر اسکندر نبودم، دلم ميخواست ديوژن باشم!» داستان راستان، ج 2، ص 85 و 86؛ برگرفته از: هزار و يک حکايت اخلاقي، ص 402 صائب! ز ناز دايهي بيمهر، فارغ است طفلي که با مکيدن انگشت خو گرفت! نوشتهشده در تاریخ: چهارشنبه 3/11/1386 به نام خدا مرحوم آيتالله العظمي سيد احمد خوانساري بيماري زخم معده داشتند که احتياج به عمل جراحي داشت. از طرفي ايشان سالخورده و از لحاظ جسمي ناتوان بودند و تحمل جراحي بدون بيهوشي نيز ممکن نبود. پيش از آن که عمل جراحي آغاز شود، ايشان اجازهي بيهوشکردن را به پزشکان ندادند (چون به نظر ايشان در صورت بيهوشي، تقليد مقلدينشان دچار اشکال ميشد.)؛ از اين رو به پزشکان معالج فرمودند: «هر گاه من مشغول قرائت سورهي مبارکهي انعام شدم، شما مشغول عمل شويد! من توجهم به قرآن است و در اين صورت هيچ مشکلي پيش نميآيد!» (ايشان آنچنان به قرآن توجه پيدا ميکردند که احساس درد نميکردند.) همانطور هم شد و با تمامشدن عمل جراحي، قرائت سورهي مبارکهي انعام نيز به پايان رسيد. مردان علم در ميدان عمل، ج 4، ص 188 و 189؛ برگرفته از: هزار و يک حکايت اخلاقي، ص 41 نوشتهشده در تاریخ: يکشنبه 16/10/1386
| با پشتيبانی: پایگاه بنیسی
.......... شناسنامهی من ..........
.
رد پای امروز: 0 مجموع عابران: 17786 روش نمایش جدیدترینها: RSS
جستجو: گروه نرمافزاری بنیسی است و کپی ساختار و نوشتار آن، بدون اجازه و ذکر منبع، ممنوع!
........ مطالب بایگانیشده ........ زيبايي هاي خدا [5]
........ اشتراک در خبرنامه ........ نام: ايميل:
. اسوهها
...
| ||||||||||||||||||||||
![]() | |||||||||||||||||||||||